خاطرات یک معتاد

خاطرات یک معتاد در حال بهبودی

دوستت دارم خدا من ادم 5 ماه پیش نیستم خدا ممنون از اینکه جوابم رو دادی .

من کی بودم کجا می رفتم چی داشتم مرسی خدایا ازت یه چی می خوام بهم پاکیه ابدی بده مرسی

من مهران معتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 20:11  توسط مهران  | 

هر انسانی نیاز به این ذاره که بتونه ارامش داشته باشه تا بتونه ذرست زندگی کنه ولی وفتی نتونه ذهنش رو ازاد بکذاره نمی تونه به ارامش دست پیدا کنه من معتاد بنده فکر کردنم و بوی دام فکر و تشورتم می فتم و اون وقت شروع می کنم به شبیه سازی اینده و گذشته تو ذهنم و همه چیز رو بهم میریزم تو ذهنم با دیگران درگیر می شم کارهایی رو انجام می دم خسرت می خورم و..... و این باعث می شه ارامش از زندگی من بره و ترس جای اون رو پر کنه امروز هم من نیاز داشتم که با مراقبه این ذهنم رو ازاذ بکذارم تا لونه تفکرات ازار دهنده نشه تفکراتی که اینقدر منفی هستند که بتونند یک انسان رو توی پستترین نقاط نگه دارند خداوندا همیشه با کمک تو به جلو رفتم این بار هم از تو کمک می خوام که وجود تو هستی و نه غیر تو

من مهران یک معتاد پاک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 4:11  توسط مهران  | 

سکوت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 13:8  توسط مهران  | 

خدا کنارم دور از من درون من دوست من بزرگ من حامی من عاشق من ابهت من مهربان من و.........

و من بعضی وقتها مثل دیونه ها که با کوچیکترین موضوعی ندونسته ناراحت می شن ازش دلگیر می شم و نمی فهمم که با چه عشقی مواظب من و خیر خواهانه مثل مادری که طفلش مریض و نمیگداره خیلی کارا رو بکنه تا خوب بشه بهم بعضی چیرا رو نمی ده تا کارم خرابتر نشه و منه دیونه گیر می دم گریه می کنم و فحش می دم قهر می کنم تا بهم بده اما اینقدر بزرگه که می شنوه و نمی ده که اسیب ببینم خدا دوشت دارم عزیزه دلمی

دلم می خئاست می تونستم ببوسمت خیلی صبوری

من مهران معتاد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 2:15  توسط مهران  | 

..............

من یعنی....

دیر زمانیست که می خواهم خودم را فریاد بزنم دلم می خواد خودم که شده بغض تو گلوم بدون ترش فریاد بزنم و بگم دیگه نمی ترسم

من نمی ترسم از این که هستم من نمیترسم از مورد قضاوت قرار گرفتن نمی ترسم از کارهایی که باید انجام بدم نمی ترسم از اینکه از گذشته خودم نمی ترسم از اینکه مصرف کننده بودم نمی ترسم از تو جمع قرار گرفتن من نمی ترسم از ارتباط با دنیای بیرون خودم من نمی ترسم از فردا نمی ترسم که مجبورم زندگی کنم و منتظر فردا باشم

برای اولین بار تو این بلاگ داد زدم خودم رو از تو سینم انداختم بیرون خودی که تو توی سینه خودم گره خرده بودم و داشتم افونت می کردم

من مجبور نیستم زندگی کنم حالا دیگه من دوست دارم زندگی کنم

من مهران یک معتاد با لطف تو ای پروردگار بزرگ پای به دنیا گذاشتم از تمام وجودم و به خاطر کوچکترین بخش وجودم از تو ممنونم

من مهران یک معتاد پاک

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 21:35  توسط مهران  | 

خودم

چندروز که حال و احساس خوبی ندارم دلمبرای خودخوبم تنگ شده خودی که انرژی داره و دلش می خواد به بقیه هم نیرو بده با کمک به دیگران به خودش کمک می کنه خودی که با تمام وجود دنبال ارزوهاش خودی که خدا رو دوست داره بخاطر تمام وجودش اون رو شکر می کنه و نعمتهاش رو می بینه و با دیدن نعمتهاش سر مست از داشتن چنین خدایی بی اختیار نعشه می شه و ازش تشکر می کنه که اون رو لایق بودن دونسته و خوندش  بهش گفته باش

همه این دلتنگیها وقتی به وجود اومد که من یادم رفت که من مهران یک معتادم و دشمن شماره یک من همیشه همراه منه من بیماریی رو حمل می کنم که دوست نداره منه خوب تو وجودم زندگی کنه و دلش می خواد ابزار زندگی منه خوب رو نابود کنه جلسه راهنما دوشتان بهبودی ابزاری هستند که خدا برای شنیدنه حرفاش و راهنمایی هاش به من هدیه داده و اعتیاد از بودن اونا در عذابه

من مهران معتاد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 9:53  توسط مهران  | 

تمایل

امروز این فکر تو ذهنم خطور کرد که فرق من معتاد بدون تمایل با من معتاد با تمایل به انجام کاری یا ترک فعلی چیه به این نتیجه رسیدم من تا به اون امر اعتماد و امید نداشته باشم بهش تمایل پیدا نمیکنم و تا ناتوانیم رو در مقابله چیزی که می خوام ترکش کنم ندونم تمایل به جدایی از اون چیز رو پیدا نمی کنم

از خدا می خوام که بهم روزیی کارکرد قدم یک در هر لحظه از امرم عطا کنه تا بتونم تمایلی پیدا کنم در راه بهبود تک تک نقص های روحم

تا بفهمم من در مقابل ناشکری دروغ عصبانیت غیبت دوریی مواد مخدر الکل و .... که همه اینا رو بیماری عتیاد به من داده عاجزم و زندگی من رو غیر قابل کنرل می کنن

پروردگارا تمنا دارم که همیشه در روح و ظاهره عمالم نشانی از تو باشد بگونه ای که هر کس با دیدننتیجه عمالم زبان به تحسین تو بگشاید بدانگونه که سزاواری

امین

من مهران معتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 21:47  توسط مهران  | 

چند وقتی که یاد رفته بود من می نویسم تا بدونم من کی هستم ای وبلاگ رو شروع به نوشتن کردم تا بدونم وبدونند کهاین داستان من یا یک نفر در یک زمان نیست این زندگیه من و کسانیست که در هر زمان و هر مکان جایی از خدا کمک خواستن و خداوند به ندایشان پاسخ داد امید که همیشه و در هر زمان وضعیت خودم رو در مقابله ربم به خوبی بدانم و از او بخواهم که بودنش در رفتار و عمالم را روزیم کند امین

من مهران یک معتاد پاک


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 14:32  توسط مهران  | 

بینش

یه کم کلافه بودم و یه موضوعی تو وجودم داشت ارارم میداد هم می دونستم چیه هم نمی خواستم بهش فکر کنم .گفتم می رم جلسه که بگم حالم بده تو جلسه na نرفتم رفتم aa یکی از بچه ها بهم گفت حالت چطوره؟ گفتم خوب نیستم  گفت که بعد جلسه می حرفیم گفتم باشه جلسه کتاب خونی بود حرفا رو می شنیدم حالم بهتر شده بود اخره جلسه یکی از بچه ها مشارکت کرد از حسو حالش گفت با چشایاشک الود مثل این بود که برق من رو گرفت فهمیدم که حالم خوبه فقط شکر گذاره نعمتهای خداوند نیستم و این باعث شده که نعمتها وخوبیهایی که بهم داده شده رو از یاد ببرم

خدایا شکرت که یادم اومد من مهران یک معتاد پاکم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 15:6  توسط مهران  | 

اولین 30 روز وبلاگم تموم شد

بد نیست ادم به خودش سر بزنه ببینه که در چه حالیه ببینه کجای این دنیا رو گرفته بعضی وقتی که گیر می کنم بد نیست بشینم تو سینمای ذهنم فیلم زندگیم و کارهایی که انجام میدم رو ببینم و ببینم نتیجه این رفتارم چی میشه اون وقت که دیگه فکر نمی کنم که تو زندگی گیر افتادم خدا کنه بتونم با حوصله به دقت و انصاف و بدون پیشداوری نیگاه کنم

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 20:29  توسط مهران  | 

من و خدا

داشتم به خودم و خدا فکر می کردم من بعصی وقتی که از شرایط خسته می شدم یادم می افتاد که خدایی هم هست نه برای اینکه ازش کمک بخوام واسه این ازش یاد می کردم که شاکیش بشم و بتونم کارایی که کردم بندازم گردنش و بگم که تقصیر خداست که من دچار این بدبختیها شدم و کارام خراب شده توی این چند سالی که زندگی کردم یاد نگگرفتم که نعمتهای خدا رو ببینم و شکر گذاز نعمتهاش باشم یاد نگرفته بودم ببینم که چقدر مهربون یاد نگرفتم ببینم که من اشتباه می کنم و خدا دلشنمی اد زیاد نتیجه عملم رو ببینم حالا که فکر می کنم من حتی یاد نگرفتم که ازش چیزی بخوام و صبر کنم که ببینم که بهم می ده یا نه خدایی که حتی نگذاشت من که بدنم وابسطه به مواد بود به علت بی پولی بدون مواد بمونم و درد بکشم چطور می تونم ازش چیزی بخوام و به نفع من باشه و به من نده به راستی که خیره سرم

کسانی که این مطلب رو بخوانند شاهد خواهند بود که از تو خواستم:

خدایا از تو می خواهم که به معتادان در عذاب کمک کن و به من هم کمک کن که بتوانم  با خواست تو پاک بمانم و برای خود و دیگران مفید باشم

من مهران معتاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 18:50  توسط مهران  | 

چند روزکه افتادم توی انکار و از اوصول NA دور شدم و حال بدیشرو هم دارم می کشم و فقط مواد مصرف نکردم مثل اینکه یادم رفته NA چی به من داده میگن ادمهای که خاطرات بد گذشته رو بیاد نمیارن اشتباهات گذشته رو تکرار میکنن از خدا می خوام که به یادم بیاره که مواد چه بلاهایی سرم اورد و چه لطمه هایی به زندگیم زد یادم بیاره که کی بودم و چی شدم یادم بیاره که من عاجزم من رو مجبور می کرد که دروغ بگم من رو مجبور می کرد که برای تهیش دزدی کنم من رو مجبور می کرد که همسرم رو بپیچونم کاری با من کرد که عشقم رو از اون به طرف خودش کشید من دوباره عاشق شده بودم عاشق چیزی که بزرگترین خسارت رو توی زندگی به من زد عمرم رو حروم کرد عقل من رو ناسالم من رو به منجلاب کشید فعالیت رو از من گرفت و به جاش یه ادم تو خالی تهویل داد که فقط حرف می زد من رو همنشین مصرف کنندهها کرد و وقتی که به خودم نگاه می کردم فقط عذاب می کشیدم که چرا من چرا من معتاد شدم و نمی تونم حتیمثل یک ادم نرمال زندگی کنم

از خدا می خوام که یادم باشه من معتادم از خدا می خوام که یادم بندازه مواد دشمن شماره یک من هست از خدا می خوام به تمام مصرف کننده ها کمک کنه که از عذاب مصرف رها بشند به من هم کمک کنه که اعتیادم رو کنترل کنه از خدا می خوام که که تمام بچه های NA پاک بمونن و به منم روزهای پاک ببخشه

از خدا می خوام که هر وقت به خودم فکر می کنم یادم باشه که در کنار نامم که مهران هست یک کلمه دیگه هم قرار داره که من مهران معتاد هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 9:48  توسط مهران  | 

چرا NA

از همون روزایی که فهمیدیم دیگه زندگیمون رو مواد دار کنترل می کنه تصمیم گرفتیم که ما مواد رو کنترل کنیم و کنترل شده ازش استفاده کنیم اما غافل از اینکه مثل ما و زرنگتر از ما خیلیها بودن که خواستن این کار رو بکنن ولی راهی برای این کار وجود نداره و تا شرایط مهیا بشه دوباره مواد حکومت می کنه خیلی وقتا به حال خودمون افسوس می خوردیم که چرا اراده نداریم و نمی تونیم از این همدم بد جدا بشیم  اما غافل از اینکه ما اراده و پشت کار خوبی هم داریم که گاهی اوقات اراده می کردیم و 80 90 کیلو متر رو برای تهیه و مصرفش می رفتیم وحالا که میریم na تازه کم کم داریم اینها رو می فهمیم که اراده تنها برای قطع مصرف مواد کارایی نداره و خیلی چیزها که NA به ما تو همون روزهای اول یاد داد باعث شد که ما کاری رو که با  کمک دکتر خانواده دوستان و... نتونستیم بکنیم کردیم و قطع مصرف کردیم na به ما یاد داد که ما هم می تونیم مثل یک ادم معمولی زندگی کنیم na به ما گفت که کجا رو داریم اشتباه میریم lما توی na یاد گرفتیم که یار مصرف کننده باعث تباهی ماست حتی اگه برادرمون باشه به ما گفت مکان مصرف ما رو از اجتماع دور می کنه با ما گفت که حتی بی توجهترین نگاه به مواد ما رو در ته جهنم بازگشت به مواد نگه می داره و این سراغاز وداع با مونس تنهاییهای ما مواد بود به لطف پروردگار و به وسیله  NA روزی که پیام na را شنیدیم هر کدام از ما به خودمان گفتیم که این هم مثل بقیه روشها ست و برای من جواب نمیدهد ترسیدیم که نشود و اوضاع از این هم بدتر شود ولی وقتی که پا روی ترسهایمان گذاشتیم و وارد NA شدیم کم کم فهمیدیم که اگر برای بقیه جواب داده برای من نیز جواب می دهد و همین طور هم شد

من مهران معتاد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 7:47  توسط مهران  | 

سلام

خدا رو شکر می کنم که زنده موندم و دوباره تونستم چند روزی رو بدون استفاده از مواد مخدر زندگی کنم خدا رو شکر می کنم که دوباره تونستم مزه بیدار شدن از خواب بدون درد رو بچشم خدا رو شکر می کنم به خاطر اینکه تونستم بفهمم که NA برای همه هست برای من هم هست خدا رو شکر می کنم که فهمیدم من در مقابل مواد مخدر عاجزم در مقابل مصرف کننده عاجزم در مقابل جایی که توش مخدر مصرف می شه عاجزم خدا رو شکر می کنم برای امروز برای امروزی بدون مواد خدا رو شکر می کنم که اگه یک معتاد هستم یه مصرف کننده نیشتم

خدا رو شکر می کنم که می تونم جایی برم که همه خدا زندگیشون رو اداره می کنه نه مواد خدا رو شکر می کنم که می تونم شکرش کنم بنا به خواست خودش خودا رو شکر می کنم که خدا هوامو داره و من میفهمم

خدا رو شکر میکنم به خاطر خدا بودنش

خدا رو شکر که من یادم نرفته که من مهران معتادم
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 7:27  توسط مهران  | 

خیلی دور خیلی نزدیک

امروز برای اولین بار رفتم توی جلسه مشارکت کردم چیزایی که یادم بود رو گفتم تا اروم تر بشم .

داشتم فکر می کردم که کاشکی خیلی چیزا هیج وقت از ذهن ادم پاک نمی شد کاشکی ادم یادش نمی رفت به خاطر اعتیادش چه خواری هایی رو کشیده چه امکاناتی رو از دست داده فرصتهایی رو سوخت کرده و چه دردهایی رو متهمل شده اما چه زود بیماری اینا رو از توی ذهنت پاک میکنه که متوجه هم نمی شی که کی یادت رفت چه بلاهایی رو سرت اورده و وقتی که یاذت میاد که خیلی از خودت دور شدی

 چند روز بود که یادم رفته بود که تمام بدبختی هام سر همین  اعتیاده اگه حالا خونوادم بهم افتخار نمیکنن اگه حالا زنم ازم راضی نیست وحتی نمیدونه چرا این طوری شدم اگه حالا خیلی از فرصتها رو از دست دادم و کار مورد علاقم رو ندارم و نمی دونم چیه اگه غرورم شکسته اگه توی اینه نگاه می کنم و همه چیز می بینم به جوز خودم اگه تمام دندونهام در حال خراب شدن هستن اگه وقتی زنم کنارم هست به جای ارامش همش توی ترسم که چطوری بپیچونمش که برم خماریم رو برطرف کنم 

داشت یادم می رفت که به جایی رسیدم برای اینکه که مواد فروش من رو از در خونش بیرون نندازه و بگذاره همونجا بشینم و مصرف کنم کاراشون رو انجام می دادم سه برابر پول می دادم میوه می گرفتم پول مصرف پسرش رو میدادم و وقتی که یه ذره دوروبرش شلوغ می شد 1000 تا بد وبیراه بهم می گفت که نرم اونجا ولی بیماری مجبورم میکرد برم دوباره گردن کج کنم.....

و خیلی زود یادمون میره خدا خواست که امشب بادم اومد که حتی از یادم رفته بود: من ملک بودم فردوس برین جایم بود

من مهران معتاد

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 0:34  توسط مهران  | 

انکار

یه چند روز که از رفتنم به جلسات گذشته بود یه اتفاق افتاد که رفتم لغذش کردم بعد جلسات رو درست نمی رفتم تا دیروز که حالم بد بود گفتم می رم زمین بازی ولی وقتی رفتم بیرون از خونه ناخوداگاه رفتم طرف جلسه و تا اخر نشستم ترسیدم مشارکت کنم ولی گوش دادم به این نتیجه رسیدم که اگه رفتی جلسه که زنده می مونی و دوباره می شی عضوی از جامعه و حتی اگه توی خود فریبی و انکار هم باشی یه نشونه هایی ازش می تونی ببینی 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 10:36  توسط مهران  | 

خدا دوستت دارم





خیلی وقت گم شده ام توی خودم ای پروردگار من در همه رویدادهای زندگی من حکمت تو است ولی من قادر به درکشون نیستم ای به وجود اورنده بی همتا ارامشی به من بده تا قدرت تحمل مشکلات رو داشته باشم دانشی به من ببخش تا راه حل مسائل زندگی ساده ام رو درک کنم و  توانی به من بده تا قدمی محکم در راه انجام ماموریتهایم در برابر مشکلات بردارم اگر صلاح من در ان باشد که تو بینایی و من کور ذهن

آفریده معتاد تو مهران

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 22:31  توسط مهران  | 

دیروز روز خوبی بود رفتم به یکی از بچه ها گفتم که راهنمام می شی گفت باشه بعد هم رفتم جلسه توی جلسه دردام یادم رفت .

امروز خیلی درد دارم از روز اول هم بدتر بود حالم این نتیجه گوش دادن به حرف اعتیاد ....

شاید اگه روزی که اولین بار می خواستم  مخدر مصرف کنم یه کم از غرورم کم کرده بودم و این همه ادم رو که به این بلا دچار شدن از خودم پایین تر ندیده بودم حالا من هم حالم خوب بود

حواسم باشد که حال کسی رو بد نکنم...

از گناه متنفر باش نه از گناهکار

من مهران معتاد

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 19:4  توسط مهران  | 

شروع

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم  حالم بد نبود زیاد ولی وقتی می خواستم برم پی کارهام دو تا اتفاق باعث شد که بفهمم خیلی زود فکر کردم تسلیم برنامه شدن کار راحتی هست. با یا جرقه کوچیک اعتیادم فعال شد و چون راهنما نداشتم بعد از 3,4 ساعت کلنجار رفتم مصرف کردم به همین راحتی

امروز حالم خراب

من مهران معتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 13:36  توسط مهران  | 

امروزصبح که ازخواب بیدار شدم اولش بدجوری درد اومده بود سراغم وقتی رفتم سرکارام وسیله ها تو دستم بند نمی شدن و می افتادن ولی حالا حالم بهتره فقط یه کم وسوسه دشتم اعتیاد داشت بهم می گفت کله خالی حال نمیده زیاد محلش نمیگذارم .باید یادم باشه که ...

من مهران معتاد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 12:14  توسط مهران  | 

جلسات انجمن

امروز برای چهارومین بار به جلسه رفتم و دومین روزی بود که هیچگونه مخدری استفاده نکرده بودم

توی جلسه امروزمشازکت نکردم

ولی مشرکت یکی از دوستان معتاد خیلی چیزا رو یادم اورد میگفت:یه روزی زنش طلاق گرفته بوده توی یه زیرزمین بدون اب و برق و گاز زندگی میکرده به جای گوشی از جیبش ذرورق بیرون می اومده کسی تو خونش راهش نمی داده با گدایی پول در می اورده تا مواد بخره.اما یه مدت که از اومدنش به کلاس میگذره زنش بر میگرده خونش و دوباره عقد میکنند حالا یه جای خوب زنذگی میکنه  تازه حج هم رفته.

نتونستم تا پایان جلسه بمونم چون گوشیم زنگ خورد و یادم اومد که کاری باید انجام بدم ولی یاد اون دوستیم که میگفت من از شدت خوماری بچه ام رو خونه ساقی گرو گذاشتم تا بهم مواد داد ...

یادم باشد که یک معتادم.من مهران معتاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 22:58  توسط مهران  | 

قدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 21:26  توسط مهران  | 

من معتاد

من عتراف می کنم که معتاد هستم و سالهاست که خودم رو فریب دادم و به خودم گفتم که من از اعتیادم قویترم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 12:37  توسط مهران  | 

شروع

 سالهای زیادی از انسان بودنم شرم سار بودم و نمیدونستم که از ناقص بودن شخصیتم باید شرمسار باشم از اینکه تمام بدیها رو یکجا دارم از اینکه به دیگران نه فقط با کارهام که با بودنم هم اسیب میرسونم و خودم هم نمی دونستم .

هر چیزی یه شروعی داره یه پایانی ولی دلم نمیخواد که پایان این راهی رو که شروع کردم رو ببینم این بار می خوام از مسیر لذت ببرم نه از مقصد .امروز دومین روزی که تو این مسیر دارم پیش میرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 11:49  توسط مهران  |